تبليغاتX
حرفهای نا آشنای من

حرفهای نا آشنای من

بعدا" میگم

هرچیز فقط یک بار اتفاق میافتد.



فقط یک بار اتفاق میافتد هرچیز،
نه بیشتر هرگز ،
بدنیا آمدیم، پس نوآموزیم
میمیریم بی آنکه کلام بدانیم.

حتی اگر تنبلترین باشیم
میان شاگردان جهان
میرویم به کلاس بالاتر
بی یاری کسی، در این سفر.

هیچ روزی روزبعد نمیشود
و نومیشود زمان همهی شبها،
هر بوسه بوسه ی تازه ایست
و تازه اند هربار نگاهها.

دیروز وقتی شنیدم ناگهان
کسی تو را صدامیزند بنام
انگار گل رزی از پنجره
یکراست در دامنم افتاد.

حالا که تو با منی
میچرخم ناگهان
گل رز! براستی گل رزی؟
یا سنگی میان دیگر سنگها؟

تو، ای زمان زبان نفهم
میترسانی و میرنجانی چرا؟
هستی همین که میگذری
و همین زیباست همین.

خونگرم با لبخندی خجول
میکوشیم این جا یکی شویم
هرچند مثل هم نیستیم
مثل دو نیمه سیب.


+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت10:0توسط امیر | |

اين كه مي بيني
قطره اشكي است
اشكي بي سلاح
كه با سكوت مي جنگد
سكوت كلماتي كه تو به سوي من پرتاب مي كني


نگاه كن
نگاهم را به زير مي اندازم:
آب جاري مي شود
با موج هاي كوچكش
با صورتي خيس
مي گذارم تا نقش بر زمين شوم


حرف بزن
زندگي رونقي ندارد
بگو برايم
در تته مانده رمقي كه هست، رهايم مكن
ترحمت را نمي خواهم
مي خواهم پذيرايم باشي
گوش كن
ديگر مثل گذشته ها نيستم
مي روم تا از آن بگريزم
در جستجوي لبخندي
مي گذارم تا باد مرا از ديروزها وارهاند


بفهمم
زندگي مهربان است
به خويش مي كشاند مرا
با او مي كشانم خويش را
نمي خواهم طعمه باشم
نه طعمه تو
نه از آن ديگري .

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت11:51توسط امیر | |

آدمی را می توان شناخت :

از کتابهایی که می خواند

و دوستانی که دارد

و ستایشهایی که می کند

و لباسهایش و سلیقه هایش

و از آنچه خوش نمی دارد

 

و از داستانهایی که نقل میکند

و از طرز راه رفتنش

و حرکات چشمانش

و ظاهر خانه و اتاقش

 

زیرا هیچ چیز بر روی زمین مستقل و مجرد نیست ،

بلکه همه چیزها تا بینهایت با هم پیوند و تاثیر و تاثر دارند

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت15:29توسط امیر | |

رؤياي روزانه
آن‌چنان خسته‌ام
كه
وقتي تشنه‌ام
با چشمهاي بسته
فنجان را كج مي‌كنم
و آب مي‌نوشم


آخر اگر كه چشم بگشايم
فنجاني آنجا نيست
خسته‌تر از آن‌ام
كه راه بيفتم
تا براي‌ِ خود چاي آماده کنم

آن‌چنان بيدارم
كه مي‌بوسمت
و نوازشت مي‌كنم
و سخنانت را مي‌شنوم
و پس‌ِ هر جرعه
با تو سخن مي‌گويم
و بيدارتر از آن‍َم


كه چشم بگشايم
و بخواهم تو را ببينم
و ببينم
كه تو نيستي
در كنارم.

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت11:37توسط امیر | |



دنیا را به بچه ها بدهیم دستکم برای یک روز
مانند بادکنک رنگارنگی به دستشان بدهیم که بازی کنند
آواز خوانان در میان ستارگان بازی کنند


دنیا را به بچه ها بدهیم

مانند یک سیب درشت و مانند یک قرص نان گرم
دست کم یک روز شکم شان سیر شود


دنیا را به بچه ها بدهیم
برای یک روز هم که شده دنیا با دوستی آشنا شود
بچه ها دنیا را از دست ما خواهند گرفت
و درختان جاودان بر آن خواهند کاشت

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت20:48توسط امیر | |

در من احساسي است خفته در اعماق درون
هر زمان به تو نگاه مي افكنم،
هر زمان خود را در آن آبي ابر آلود، گمشده مي يابم،
پي مي برم كه ديگر " تنهايي" مرده است...

تو مرا در بر مي گيري، آنگاه كه خود را گم كرده، سرشار لغزشم
و تسلّي ام مي دهي آن هنگام كه رعدي عظيم به غرش در مي آيد
زمزمه هاي شيرينت گوشم را مي نوازد
و كلامت با من مي گويد كه تا ابد نزد من خواهي ماند...

و آنگاه كه كلمات سرد مي شوند و من از يا’س به لرزه مي افتم،
مي دانم كه چون چشمانم را بگشايم، تو را مي بينم ايستاده در برابرم
با لبخندي مهربان بر چهره گشاده ات...
و گرماي عاشقانه آغوش شيرينت...

تو مرا تنگ در آغوش خواهي گرفت
و مرا از هجوم سايه هاي شب پناه خواهي داد
و در اين زمان است كه پي مي برم
" من خانه اي در چشمهايت يافته ام"

آري من خانه اي بوده ام... تمام اين هنگام من خانه اي بوده ام،
اگرچه با تو دير زماني نيست كه به سير پرداخته ام.
... ديگر تنهايي و دردي نيست
و نه لرزيدني در زير بارانهاي تند...

تنها بازوانت گرداگرد من...
و چهره گشاده ات در برابر من....
و نجواي شيرينت در گوش من...
و عهد و پيمانت كه مرا تا ابد دربر بگيري

آه من همواره دعا خواهم كرد...
اين روز را با من بمان
من بيش از آنچه بداني دوستت مي دارم
اي كاش مرا ياراي نماياندن اين حس بود

اما هيچ كلامي نيست كه آواز مرا بخواند
آن آوازي كه همواره در من جاري است
و هيچ راهي براي بيان آن نيست
بيان آنكه چگونه تنها تويي آنكه دل من هميشه برايش تنگ است

مي خواهم برايت بگويم كه چه مفهوم صادقانه اي در من يافته اي
چگونه مي خواهم كه تا ابد براي هم بمانيم
چگونه همه زندگيم با زيبايي تمام روشن شده است، اكنون كه تو خواهي آمد
و چگونه كلام هرگز نمي تواند آنچه بايد را بنماياند...

آه... تو را بيش از هرچيز دوست مي دارم
بسيار بيشتر از هرچيز
و اين... اشك به چشمان من مي دواند، هر زمان كه به ياد مي آورم...
تنها هر آنچه انجام داده اي ، هر آنچه گرفته اي
زندگي مرا زيستني پربها ساخته است
من خانه اي هستم

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت17:23توسط امیر | |

جهان انجمن شد بر تخت اوي               از آن بر شده فره بخت اوي

به جمشيد بر گوهر افشاندند               مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودين                     بر آسوده از رنج تن، دل ز کين

به نوروز نو شاه گيتي فروز                   بر آن تخت بنشست فيروزروز

بزرگان به شادي بياراستند                   مي و رود و رامشگران خواستند

 

مهربان من

درشکفتن جشن نوروز برایت در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی ،اندیشه ای پویا و ازادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی ارزومندم.

سال نو مبارک

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت20:31توسط امیر | |

جهان
كامل و قسمت‌ناپذير
جهان از جايي آغاز مي‌شود
كه دستهاي من به پايان مي‌رسد.


همين كه پشت پنجره مي‌ايستم، مي‌بينمش:
مناره‌هاي سبز
گنبد مقدس
تپه‌هاي آبي سير
تپه‌هاي ديگري كه شهرها اشغالشان كرده‌اند
و هنوز، باز شهرهايي ديگر:


در جلگه‌هاي گستردة تا دريا
ـ دريايي كه پشت سرش درياي ديگري است‌ـ
قله‌هاي قهوه‌اي تند
گذرگاههاي كوهستاني، جاده‌ها
و خانه‌هاي مردم ـ نه مثل خانة من.


هوايي كه دهان، ريه‌ها و خونم را پر مي‌كند
ـ البته براي لحظه‌اي ـ‌
سهم من از هوايي است كه جهان را آكنده است
و غير قابل قسمت.

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت20:35توسط امیر | |

با خش­خش ناگهانی برگ‌ها شروع می­شود،

جنگل باز می­شود، تو

از آستانه‌ی قصه­ها قدم به تو می­گذاری.

 

در جنگلی که همه در تماشای تواَند، راه قصر

را دنبال می­کنی، شاهزاده خانمی را در رؤیای صدساله می­یابی،

پسری که یک آینه او را مسحور کرده،

یک حکایت. سه سیب، سه خواهر، سه سؤال.

و خشم صادقانه‌ی جادوگری که

خبرداری می­شوی، خواهری است که دعوت نشده.

 

سرانجام تاریکی درخت‌ها تاریک می­ماند. تو به دنبال قصری،

اما در راه می­مانی، خودت را در آن تاریکی زاینده گم می­کنی،

جنگل را می­یابی که در درون‌ات بازتابیده.

 

بعد یک قدم به پس از آستانه،  و همیشه

یک نگاه آخر به آن‌چه پشت ِ سر گذاشته­ای،

آن‌چه کردی بی­آن‌که سایه‌ی شکست از آینده بر تو بیفتد.

 

اما هیچ‌وقت همان که بودی

باز نمی­گردی.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت9:9توسط امیر | |

آفتاب‌ِ من
براي‌‌ِ درخشيدن
به آسمان‌ِ تو
رفته است

براي‌ِ من
تنها ماه مانده است
كه او را
من از تمامي‌ ابرها صدا مي‌زنم


ماه به من دلگرمي مي‌دهد
كه روزي تابشش
گرم‌تر و
روشن‌تر خواهد شد
نه، اين زرد، رنگي ديگر نخواهد شد
اين رنگ
كه يادآور‌ِ ملال و سردي است


باز آي، آفتابا!
روشناي و گرماي‌ِ افزون‌ِ ماه
فراي‌ِ
طاقت‌ِ من‌‌اند!

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت17:57توسط امیر | |