تبليغاتX
حرفهای نا آشنای من
بعدا" میگم
چگونه دوست دارمت ؟!
بگذار روشهايم را بشمرم :
دوستت دارم
به ژرفا و پهنا و بلندايي
كه روحم را توان رسيدن به آن هست ،
آنگاه كه سرشار از حسي ناپيدا
به نهايت بودن
و كمال زيبايي هستم !

دوستت دارم
به اندازه خاموشترين نياز هر روز
به آفتاب و نور شمع !

دوستت دارم
رها !
چنان مردماني كه براي حقيقت مي جنگند !
دوستت دارم
ناب !
چنان مردماني كه به سماع در مي آيند !

دوستت دارم
با شوقي
كه اندوه ديرسال مرا محو مي كند !
…و با ايمان كودكي ام .

دوستت دارم
با عشقي كه از دست رفتني مي نمايد !
و با قديسين از دست رفته ام !

دوست دارمت
با نفسها
لبخندها و
اشكهاي تمام زندگي ام !
و اگر خدا بخواهد
پس از مرگ
نيكوتر از اين
دوست خواهمت داشت !
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 19:23  توسط امیر | 

Happy New Year 2010

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 18:6  توسط امیر | 
ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و ...


دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است :

 

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

 

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان.

اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 8:25  توسط امیر | 

عید غدیر خم مبارک باد

برای ما از علی داستانها گفته بودند
داستان بیت المال و عقیل
داستان زره  و مرد مسیحی
داستان بزرگی اش هنگام رای در مورد  قاتلش
داستان روزی که حتی در جنگ ، کسی را بخاطر خشم شخصی نکشت
داستان نامه اش به مالک اشتر
داستان صبوری اش بعد از غدیر
داستان تنهایی اش در میان مسلمانانی که همه بی واسطه نزد پیامبر اسلام درس اسلام گرفته بودند .
و... و....
از علی و عدالتش چیزهای زیادی برای ما گفته اند ...
اما آن روزها کجا و ما کجا ؟!!
 
به امید روزی که همه ی ما پیرو واقعی راه علی باشیم . غدیر بر تمام عاشقان آزادگی و عدالت مبارک .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 13:15  توسط امیر | 

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد !


استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند . در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عوض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد . بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود .

استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد ، سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد !


سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری انتخاب گردد .


وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید ، استاد گفت :

دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی را نداشتی ! یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی ، راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از « بی امکانی » به عنوان نقطه قوت است

جامعه مجازی مدیران ایران

Zhila Ramezani

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 15:25  توسط امیر | 
مهربان و دهشتناک
 ‏سیمای عشق
شبی ظاهر شد ‏
بعدِ بلندای یك روز بلند
گویا كمانگیری بود ‏
با كمانش ‏
و یا نوازنده ای ‏
با چنگش ‏

دیگر نمی دانم ‏
هیچ، دیگر، نمی دانم
تنها، می دانم؛ بر من زخم زده
شاید با تیری، شاید به ترانه ای ‏
و تا ابد ‏
دردناک است
این زخم عشق!

 
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:59  توسط امیر | 
هرچیز فقط یک بار اتفاق میافتد.



فقط یک بار اتفاق میافتد هرچیز،
نه بیشتر هرگز ،
بدنیا آمدیم، پس نوآموزیم
میمیریم بی آنکه کلام بدانیم.

حتی اگر تنبلترین باشیم
میان شاگردان جهان
میرویم به کلاس بالاتر
بی یاری کسی، در این سفر.

هیچ روزی روزبعد نمیشود
و نومیشود زمان همهی شبها،
هر بوسه بوسه ی تازه ایست
و تازه اند هربار نگاهها.

دیروز وقتی شنیدم ناگهان
کسی تو را صدامیزند بنام
انگار گل رزی از پنجره
یکراست در دامنم افتاد.

حالا که تو با منی
میچرخم ناگهان
گل رز! براستی گل رزی؟
یا سنگی میان دیگر سنگها؟

تو، ای زمان زبان نفهم
میترسانی و میرنجانی چرا؟
هستی همین که میگذری
و همین زیباست همین.

خونگرم با لبخندی خجول
میکوشیم این جا یکی شویم
هرچند مثل هم نیستیم
مثل دو نیمه سیب.


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:0  توسط امیر | 
اين كه مي بيني
قطره اشكي است
اشكي بي سلاح
كه با سكوت مي جنگد
سكوت كلماتي كه تو به سوي من پرتاب مي كني


نگاه كن
نگاهم را به زير مي اندازم:
آب جاري مي شود
با موج هاي كوچكش
با صورتي خيس
مي گذارم تا نقش بر زمين شوم


حرف بزن
زندگي رونقي ندارد
بگو برايم
در تته مانده رمقي كه هست، رهايم مكن
ترحمت را نمي خواهم
مي خواهم پذيرايم باشي
گوش كن
ديگر مثل گذشته ها نيستم
مي روم تا از آن بگريزم
در جستجوي لبخندي
مي گذارم تا باد مرا از ديروزها وارهاند


بفهمم
زندگي مهربان است
به خويش مي كشاند مرا
با او مي كشانم خويش را
نمي خواهم طعمه باشم
نه طعمه تو
نه از آن ديگري .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:51  توسط امیر | 

آدمی را می توان شناخت :

از کتابهایی که می خواند

و دوستانی که دارد

و ستایشهایی که می کند

و لباسهایش و سلیقه هایش

و از آنچه خوش نمی دارد

 

و از داستانهایی که نقل میکند

و از طرز راه رفتنش

و حرکات چشمانش

و ظاهر خانه و اتاقش

 

زیرا هیچ چیز بر روی زمین مستقل و مجرد نیست ،

بلکه همه چیزها تا بینهایت با هم پیوند و تاثیر و تاثر دارند

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:29  توسط امیر | 
رؤياي روزانه
آن‌چنان خسته‌ام
كه
وقتي تشنه‌ام
با چشمهاي بسته
فنجان را كج مي‌كنم
و آب مي‌نوشم


آخر اگر كه چشم بگشايم
فنجاني آنجا نيست
خسته‌تر از آن‌ام
كه راه بيفتم
تا براي‌ِ خود چاي آماده کنم

آن‌چنان بيدارم
كه مي‌بوسمت
و نوازشت مي‌كنم
و سخنانت را مي‌شنوم
و پس‌ِ هر جرعه
با تو سخن مي‌گويم
و بيدارتر از آن‍َم


كه چشم بگشايم
و بخواهم تو را ببينم
و ببينم
كه تو نيستي
در كنارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 11:37  توسط امیر |