|
هرچیز فقط یک بار اتفاق میافتد.
اين كه مي بيني
آدمی را می توان شناخت : از کتابهایی که می خواند و دوستانی که دارد و ستایشهایی که می کند و لباسهایش و سلیقه هایش و از آنچه خوش نمی دارد و از داستانهایی که نقل میکند و از طرز راه رفتنش و حرکات چشمانش و ظاهر خانه و اتاقش زیرا هیچ چیز بر روی زمین مستقل و مجرد نیست ، بلکه همه چیزها تا بینهایت با هم پیوند و تاثیر و تاثر دارند
رؤياي روزانه آنچنان بيدارم
در من احساسي است خفته در اعماق درون تو مرا در بر مي گيري، آنگاه كه خود را گم كرده، سرشار لغزشم و آنگاه كه كلمات سرد مي شوند و من از يا’س به لرزه مي افتم، تو مرا تنگ در آغوش خواهي گرفت آري من خانه اي بوده ام... تمام اين هنگام من خانه اي بوده ام، تنها بازوانت گرداگرد من... آه من همواره دعا خواهم كرد... اما هيچ كلامي نيست كه آواز مرا بخواند مي خواهم برايت بگويم كه چه مفهوم صادقانه اي در من يافته اي آه... تو را بيش از هرچيز دوست مي دارم
جهان انجمن شد بر تخت اوي از آن بر شده فره بخت اوي به جمشيد بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند سر سال نو هرمز فرودين بر آسوده از رنج تن، دل ز کين به نوروز نو شاه گيتي فروز بر آن تخت بنشست فيروزروز بزرگان به شادي بياراستند مي و رود و رامشگران خواستند مهربان من درشکفتن جشن نوروز برایت در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی ،اندیشه ای پویا و ازادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی ارزومندم. سال نو مبارک
جهان همين كه پشت پنجره ميايستم، ميبينمش: هوايي كه دهان، ريهها و خونم را پر ميكند
با خشخش ناگهانی برگها شروع میشود، جنگل باز میشود، تو از آستانهی قصهها قدم به تو میگذاری. در جنگلی که همه در تماشای تواَند، راه قصر را دنبال میکنی، شاهزاده خانمی را در رؤیای صدساله مییابی، پسری که یک آینه او را مسحور کرده، یک حکایت. سه سیب، سه خواهر، سه سؤال. و خشم صادقانهی جادوگری که خبرداری میشوی، خواهری است که دعوت نشده. سرانجام تاریکی درختها تاریک میماند. تو به دنبال قصری، اما در راه میمانی، خودت را در آن تاریکی زاینده گم میکنی، جنگل را مییابی که در درونات بازتابیده. بعد یک قدم به پس از آستانه، و همیشه یک نگاه آخر به آنچه پشت ِ سر گذاشتهای، آنچه کردی بیآنکه سایهی شکست از آینده بر تو بیفتد. اما هیچوقت همان که بودی باز نمیگردی.
آفتابِ من برايِ من ماه به من دلگرمي ميدهد باز آي، آفتابا!
|
About![]()
Home
|